دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۴۰۲، ۰۶:۴۳ ق.ظ
به قلم دامنه: مردمک به نام خدا. سلام. حسبِ حال نویسی (=اتوبیوگرافی، زندگینامهی خودنوشت) در اصل از مصر باستان برخاسته، که فراعین آنجا علاقه داشتند شرحِ احوال زندگی خود را بر کتیبه بنگارند. اما در اصل این کار ریشه در معرفةُالنفس دارد که اَنفعِ معارف است. زیرا هر کس خود بهتر از هر کس میداند چگونه زیسته، بر او چه گذشته، چه در سر میپرورانَد، اَرز و عَرض و عِرض او چند است. حتی توصیه شده که: "چنان مُستغرقِ اوقاتِ خود باش / که از حالِ کسی نایَد تُرا یاد" یعنی به خودت بپرداز چه کار به ایرادهای دیگران داری. همین سرِ صبحی داشتم کتاب "شرحِ این هجرانِ" (تصویر بالا) آقای دکتر محمد فنایی اشکوری (قم: وحی و خرد، ۱۳۹۵) را خلاصهنویسی میکردم، چنین سوژه در ذهنم شکل گرفت. نمیدانم مفیدگویی کردم درین ستون روزم یا نه. هر چه هست، نخست، نَهیب بر خودم هست. با یک شعر خودم را گرم میکنم که پا وقتی سرد شود، پایداری تا پای جان هم یخ میکند: "از مَردُمکِ دیده باید آموخت / دیدنِ همه کس را و ندیدنِ خود را" اینجا، دیگری را دیدن یعنی امتیازات و خوبیهای کسی را دیدن، نه خویشتن را هیچ و پوچ انگاشتن، بلکه خود را برتر ندانستن و سایران را خوب دیدن. بگذرم. دامنه.
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1402 ساعت: 14:59
دوشنبه, ۲۷ شهریور ۱۴۰۲، ۰۱:۲۹ ب.ظ
سال ۱۳۶۳
دارابکلا منزل مادر و پدر
من و برادرم حیدر رُل لباس روحانی پدر
موضوع:: خاطرهی دامنه
زمان و مکان: سال ۱۳۶۳ داراب کلا
عنوان: شیخی به ما میآد؟!
زمان و مکان: سال ۱۳۶۳ دارابکلا
شرح: توسط دامنه
به نام خدا. سلام. هنوز مجرّد بودم. هر وقت سرِ پدر را دیر میدیدم سراغ لباسش میرفتم عمامه را روی زنوانم میبستم و قدَک و عبا رویش، بر تنم میپوشاندم و روی کُرسی وسط اتاق، یا روی لحاف کُنج اتاق، و یا روی طاقچه کوتاه خونه به منبر میرفتم و از روی کنجکاوی سخنرانی میکردم ازین طریق برای خود شخصیت مشهور!!! فرض میکردم. نزد مادر میرفتم به ایشان با خنده و تیپ و قیافه میگفتم: شیخی به ما میآد؟! حالا این سه صحنه روزی از همان مانورهاست که توی خونه نقش آخوند بازی میکردیم؛ من و حیدر -اخوی تازهدرگذشتهام- که تلخی دوری او سخت بر قلبم جَرح میاندازد و بر وجودم خراش. کافی بود آن لحظه پدر از راه میرسید؛ ما را تا خودِ جوگمَله دمبال میکرد! که چرا به لباسش دستبُرد زدیم. حیدر طلبهی آقامدرسه بود و سپس مدرسهی سعادتیهی ساری. امید است این لباس همآوره بر تنِ اهلش روَد و به سرقت و سبقت نرود و احدی نتواند با آن، رُل بازی کند!!! سمت راستیهای سه عکس، من، در خونهی پدرومادر و همهی سمت چپیها، داداشم شادروان شِخ حِدر (=حیدر). عکاس: دوربین روی خودکارتنظیم.
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1402 ساعت: 14:59
سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۴۰۲، ۰۶:۲۳ ق.ظ
به قلم دامنه: به نام خدا. سلام. هنوز برینم صدام تصمیم به جنگ نگرفت. عوامل بالای نظامی ساواکی پهلوی این تز را بَرو فراهم کردند و سازمان سیا شرائط تهاجم را مساعد دید و صدام با برداشت غلط سودای رهبری اقتدارآمیز پروراند. قصدش از اشغال ایران سیادت بر ایران نبود، خواست رهبری عرب را تصاحب مطلق کند. اندیشهای از دیرباز در جهان عرب شایع که ذهن مالیخولیایی صدام تقویتش کرد. با دیدن این طرح روزنامه اطلاعات (۲۸ شهریور ۱۴۰۲) آمدم این فاز تا آن روزهای فرازمندی و فرزانگی رزمندگان را در سالروز اشغال توسط حزب بعث تجلیل نموده باشم؛ ۸ سال مقاومت که باید درود فرستاد به آن اولین فرد که نام مقدس برین دفاع گذاشت. دقیق نمیدانم نخستینبار چه کسی ازین لفظ استفاده کرد. ۸ سالی که مرحوم امام آن را جنگ لعنتی خواند و نعمتهای شگرفش برشمرد. سالهایی زجرآور که صدها هزار شهید (بیشترشان نُخبهترین و مؤمنترین) از ما گرفت ولی در عوض یک وجب خاک میهن تاراج نرفت، حتی زمینهی تحول در عراق برای حامیان ایران مهیا شد. زیرا افکار شهید محمدباقر صدر در حزبالدعوه به افکار امام مرتبط بود. نیروهای سلحشوری که بخشی مهم از سپاه قدس شهید حاج قاسم سلیمانی را تشکیل... بگذرم که یک رزمندهی کوچک دفاع مقدس بودم و خاطرات آن هنوز بیخ گوشم نجوا میکند. خصوصا" این ماسک ضد بمب شیمیایی (مشهور به: ش.میم.ر) که در فاو بر گردن ما آویز بود که هر آن باید میزدیم چون صدام بوالهوسانه شیمیایی میزد؛ ماسکی زجرآور؛ نیروی آدم را میربود، شُشها را به نفسَک میانداخت. رزمندگان خوشا به ایمان و غیوریتان. دامنه.
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1402 ساعت: 14:59
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 20:48
به قلم دامنه: مسیر پاکزیستی اربعینی به نام خدا. سلام. بر من این پیام مخفی در دلم نجوا و الهام میکند که گویا زبارت اربعین رمز ظهور قائم آل محمد ص است. این تیترپردازی روزنامهی رسالت در امروز (۱۴ شهریور ۱۴۰۲) تصویر بالا، دلم را ربود. حیفم آمد جز اربعین، به چیزی دیگر بپردازم. فردا -روز اربعین- این امواج به آسمان خواهد رفت که ای فرشتگان خدا! عشقبازی ما را به خدا برسانید. ما تا نفَس میکشیم در راه اباعبدالله ع پا در رکاب رهبر عظیمالشأنمان آقاخامنهای دست از طلب و هدف برنمیداریم. ای زائران! ای عاشقان! ای حائران! شماها دل ماها را به خودتان مشغول داشتهاید. همهی ماها پیش شماهاییم. اِسقاط اینجاهاییم ولی واقعا" پیش شماهاییم. اینجا ایران از هر کوی و برزن -همه- دلمشغول رزم و بزم شما پیادهرَوانِ کوی دوست هستند. این امام حسین ع کیست که دنیا برایش این گونه حرارتواره حرکت کرده است. خونِ حسین -راست میگفت روانشاد دکتر شریعتی- که روزی کانون جنبش حقطلبان عالم میشود. و شد. اینک، اربعین دارد به یک حماسهی شگفتانگیز جهانی بدَل میشود که روح آن، تغییر سبک زندگی به نفع معنویت است. ای ایرانیان مقیم معلای کربلا! سردار همهی جهان اسلام شهید حاج قاسم سلیمانی را فراموش نکیند، او اگر نبود و فرمان دلیرانهی رهبری معظم در دفن سریع و قاطع تفکر تکفیر مسلّح خونریز، اینک این راه و مسیر ارادت، بسته بود و مسدود. آیییی ای زائرین! و همهی کسانی که عین زائرین اینک در خانه و میزِ کارتان، دلتَپِش آن مسیر پاکزیستی کربلایید، بدانید این مسیر پاکزیستی همان مسیریست که به نظر من امام زمانمان -که جان من فدای او باد- از آنجا عبور خواهد کرد و به حرم مشرّف میشود و پیغام به جهانیان را صادر میکند. خدا را چه
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 20:48
اربعین در قبرستان قدیمی امامزاده جعفر
روستای دارابکلا (۱۵ شهریور ۱۴۰۲)
عکاس: حمیدرضا طالبی . نشر عکس : دامنه
مسیر پیادهروی اربعین
به سمت قبرستان قدیمی امامزاده جعفر
امامزاده جعفر دارابکلا
آقا مهدی ملایی دوست گرامی بنده
نمایش اُسرای کربلا
دوستان خوب بنده
به قلم دامنه: مسیر پاکزیستی اربعینی در روستای دارابکلا. به نام خدا. سلام. اربعین در قبرستان قدیمی امامزاده جعفر روستای دارابکلا (۱۵ شهریور ۱۴۰۲) عکاس: حمیدرضا طالبی . نشر عکس : دامنه. به تمامی حاضرین سلام دارم و تسلیت اربعین. از حمید کِرام من، بسی ممنونم این مراسم را برای دامنه و مدرسه فکرت بهصورت زنده پوشش داد. درود بر همگان این تصمیم مذهبی و گسترش شعائر مذهبی. قم. ارادتمند همهیتان: دامنه
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1402 ساعت: 20:48
مجموعه پیامهایم در مدرسه فکرت و هیئت
قسمت نود و دوم
برای محمدم؛ آن امین، آن رسولِ خاتَم النبیّین ( ۱ )
سلام برین جمعام. سلام بر جمیع پیامبرانم، امامانم، صالحانم. باید "سرِ نامه بِنوشت نام خدای / خدای جهانداورِ رهنمای" آن خدایی که خودِ سلمان ساوجی در فراقنامه گفته: «رَسانندهی عاشقان را به کام / رَهانندهی بستگان را ز دام». چنین خدایی، خود ستوده است و "ستوده"، فرستاده؛ حضرت محمد امین ص. همان محمد: "محمد عالم علم یقین است / محمد رحمه لِلعالمین است" چون حال من به محمدم چنین است روز و "شبی نلتَفت گر ز حالم شوی / ز صد ساله رَه نالهام بشنوی" و وقتی "جمشید و خورشید" را باز میکنم این بیت، این نَعت، این نَسقِ قلبم را بر جانم میزنم که خدایم: "ز رحمت انبیا را آفریده / وَز ایشان مُصطفی را بر گزیده." آن خداوندگاری که در حکمت آفرینش طوری بارم آورده تا بدانم و بفهمم و فهمیدم "خرد را کار با کارِ خدا نیست / کسی را کار با چونوچرا نیست" زیرا "فلَک را با چنین کاری چه کار است؟ / همه کاری به حکمِ کردگار است". آنچه تا فراآمدنِ شب ارتحال رسولم در چهلُهشتم، برای پیامبر عَدیمالنظیرم (=بیمانندم) مینویسم، همه اِرتکاز (=ثابت بر قلب و معلوم بر مغز) است. شده آیا؟ آیا شده؟ که کسی درجا از شما بپرسد پیامبرت را فقط به کمک حافظه و علاقهات، به صورت حفظشده بدون رجوع به مطالعهی دوباره، معرفی فرما؟ ها بانو؟! ها آقا؟! من هر آنچه اینجا «برای محمدم؛ آن امین، آن رسولِ خاتَم النبیّین» -صلواتُ الله علیه و علی آله اَجمعین- مینویسم از همین ارتکاز و حافظه است. پس شروع میکنم تا رسیدن رحلت جانگذار آن آکرمِ روی کُرهی زمین و تمام کُرات سطح آسمان. دامنه.
برای محمدم؛ آن امین، آن رسولِ خاتَم النبیّین (
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1402 ساعت: 15:42
هفت پیامِ یکِ ادب این عکس
به قلم دامنه. به نام خدا. سلام. از غربِ مشهد مقدس -یعنی میدان شهدای خیابان شیرازی- برای خودت مسیر ادب بسازی و چشم به شرق که سمت طلوع است بدوزی به امام رئوف عالم آل محمد ص میرسی به همین خَمِش قشنگ عُرف و شرع ایرانی که این زائرین مجسمشده در آن میدان مرکز مشهد، رسیدند. اینک سرم را سُر دهم به سِر، به آن دل دل دل هایی که روز میشُمارَند دستکم یک روز هم شده تا چهلوهشتمِ در حال آمدن، خود را به حُرمِ این حَرم مُماس کنند و یک جوف و جوار و جایش بایستن با سادهترین سخن ایرانیان را بگوین: "یا امام هشتم سلام، منم من، دوستدارت شیعهات". این حالِ زارِ زائری، آنانی را الآن سرگشتهتر میکند که دلشان اندود به دورِ درد هم باشد: من به رسم ادب، اول بلند شدم، سپس نوشتم: یک را ببین: یعنی وقتی میخواهی مشُرّف شوی پوشش فاخر باید بپوشی. دوم را بیاب: کمی باید خم شوی، که نه رکوع شود که خاص خدای باریتعالی است، و نه راستِ راست باشی که خاص افراد ادبنادان (= نا+دان) است. سوم را افتتاح کن حالا: چشم نافذت را باید کمی تار کنی که کمی حُزن به حالت چشم و رُخت دهی تا ادب کامل شود. چهارم را همین جا بدان: اگر یک بانو هستی پس موقع سلام مراقب خودت باش که چادر مقدست نپّرد که پردهی حُرمتت را کسی بدّرَد حتی اگر باد وَزد یا یک چشمِ هیز و شوخ، مقام معنویات را بدُزدَد. پنجم هم این این این: مردی یا کودکی هستی، دستت را به سینه بزن که بهترین چهره بشی که خودت برای خود در آن حال، شیرینترین یادگاری شوی. شش را هم سریع بخوان: بزرگت را جلودارت کن و پیشی نگیری بر بزرگ. هفت هم -که در معنی لغوی یعنی بینهایت- این است >>> گره دلت به دست ادب بده و قلبت را به قالب رضوی در آر و مقداری اشک
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1402 ساعت: 15:42
برچسب: نویسنده: رها بختیاری تاريخ: يکشنبه 5 شهريور 1402 ساعت: 15:42